![]() |
![]() |
|
| این پر آزار گند جهان نیست، تعفن بیداد است! شاملو |
|
چرا از مارکسیسم لنینیسم بیزارم! شاید این عنوان عده ای را بر آشفته می کند، کسانی که هنوز به این گرایش دلبستگی دارند و آن را ادامه سنتی می پندارند که مارکس و انگلس در اواسط قرن نوزدهم بنیان گذاشتند. متأسفانه و هزاران بار تأسف که تعداد قابل ملاحظه ای از کسانی که به سنت " چپ" علاقه مندند.و در این مسیر راه می پیمایند، با ایمانی آکنده به جزم اندیشی از این سنت پاسداری می کنند. برای من خیلی جالب است که بدانم چرا با وجود آنکه در قرن بیستم گرایشات مختلفی از مارکسیسم کلاسیک سر بر آورد، دوستان در این کشور از همه گرایشات گسسته و به ترکیبی از مارکسیسم دلخوش کرده اند که آزمایش خود را در قرن بیستم، با کارنامه ای سیاه و به شدت ضد انسانی پس داد!!! مارکسیسم تحلیلی، مارکسیسم اومانیستی، مارکسیسم ساختار گرا، مارکسیسم فلسفی ،مارکسیسم انتقادی، مارکسیسم اگزیستانسیالیستی و .... گرایش هائی هستند که هر کدام نمایندگان و متفکران بزرگی را در دامان خویش دارند. ( برای مطالعه تعدادی از این گرایشات به کتاب پربار " تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم، جلد اول/گرایشات مارکسیستی/ -از انتشارات "نشر نی "اثر دکتر حسین بشیریه مراجعه کنید). البته یکی از دلایل این گرایش توسط تعدادی از متفکرین، از جمله آقای عباس میلانی در کتابش" تجدد و تجدد ستیزی در ایران" توضیح داده شده است و آن اینکه متأسفانه اندیشه چپ پس از گذشتن از فیلتر روسی آن وارد این کشورشد. به دلیل نزدیکی این دو کشور، اندیشه های نو از جمله قسمتی از اندیشه مشروطه خواهی از طریق تأتیر گرفتن متفکرین ایرانی از متفکرین روسی و همچنین تحصیل تعدادی از دانشجویان ایرانی در این کشور به ایران وارد شد. خوشبختانه اخیرن مشغول مطالعه کتابی شدم با عنوان " رزا لوکزامبورگ" نوشته " تونی کلیف ( این کتاب با ترجمه نسترن موسوی و از انتشارت روشنگران و مطالعات زنان است)، که در این مقاله خوشبختانه متوجه شدم که در عصری که آزادی میرفت تا در مذبح " مارکسیسم –لنینیسم" بار دگیر قربانی شود، بودند کسانی که آزادی را شرط بقا و زایندگی یک جریان فکری می دانستند.رزا نمونه بارز این گرایش بود که همعصر لنین بود. ولی متعهدتر از او به آزادی و فروتن تر از وی در عرصه تفکر........ معتقدم که ترکیبی به نام " مارکسیسم- لنینیسم" ترکیبی غلط انداز است، به این معنا که ما تنها تفسیری لنینیستی از مارکس داریم که در قرن بیستم در شوروی حاکم بود ولی نمی توانیم ادعا کنیم که مارکسیسم –لنینیسم در واقع ادامه مارکسیسم کلاسیک است، چه این ادعا دیگر گرایشات مارکسیسم در قرن بیستم را غیر مشروع و از قلم می اندازد. و اما اکنون به نقدی که بر این گرایش دارم، می پردازم : 1- از بعد فلسفی و روانشناسی حرکات اجتماعی زود هنگام که بستر مادی و فرهنگی آن حرکت در بطن جامعه فراهم نگشته باشد، سر از خشونت و احساسات افراطی غیر انسانی و عدم مدارای آراء دیگران در می آورد.چرا که در این حالت بین انقلابیون روشنفکر و توده ناآگاه (منظور از ناآگاه ، نا آگاهی نسبت به خواست و اهداف روشنفکران می باشد) مردم از نظر فکری ، دره ای عمیق و غیر قابل گذشتن وجود دارد، که مجموعه کنش و واکنش بین این دو قشر سبب از بین رفتن تعدای از انسانها می شود. از بعد روانشناسی روشنفکران چون خود را نماینده آگاهی عصر می شمارند، و از جهل مردم ناراحت و عصبی اند، خود را محق می شمارند که مردم را وادار به حرکت پشت سر خود نمایند. و اعتراض گاه به گاه تعداد قلیلی از این توده را بر نتابیده و آنان را دعوت به سکوت و یا تهدید به کنار گذاشتن می کنند! و همین احساسات زمانی که نهادینه می گردد، بستر مخوفی ایجاد می کند که نهایتن سر از استبداد و دیکتاتوری سنگین و سیاه استالینی در می آورد.حتا متفکرینی که شدیدن دل در گرو بلشویسم( مارکسیسم- لنینیسم) دارند معترفن که روسیه 1917 یک کشود نیمه "فئودالی" با "اقتصادی عقب مانده" بود.یکی از تعالیم بزرگ مارکس به بشریت این بود که عامل اقتصاد از مهمترین عواملی است که زیر بنای یک جامعه را تشکیل می دهد که بر بستر و روبنای آن شکلی متناسب در حوزه های اقتصاد، فرهنگ، هنر، مذهب سر بر می آورد.از طرف دیگر خود مارکس در عصر انقلاب های بورژوا – دموکراتیک اواسط قرن نوزدهم بدنبال تثبیت حاکمیت بورژوازی و سپس طرح ریزی برای حرکت به سوی سوسیالیسم بود. به همین دلیل همچنانکه دوستان چپ آگاهند کارگران را به اتحاد با بورژوازی، خرده بورژوازی برای برانداختن سلطه فئودال ها دعوت می کرد( هر چند که به کارگران هشدار می داد، با تثبیت حاکمیت بورژوازی کار آنها تمام نشده و مبارزه اصلی آغاز می گردید). باز هم دوستان عزیز می دانند که مارکس فروپاشی سرمایه داری را پس از تکامل نهائی نیروهای تولیدی و مناسات تولیدی آن و عدم همخوانی این دو با هم در نهایت امر ناگزیر می دانست.که این امر از نظر زمانی در خوشبینانه ترین حالت ممکن، حداقل چندین دهه پی از تثبیت حاکمیت بورژوازی شرایطش فراهم می گشت.جالب آن جاست که بدانیم هم انقلاب 1905 و هم1917 ماهیت بورژوا-دموکراتیک داشتند. انقلاب 1917 انقلابی دو مرحله ای بود در نوامبر انقلاب ماهیت بورژوازی داشت و به فاصله چند ماه انقلابی دیگر در اکتبر شکل گرفت که انقلاب سوسیالیستی نام گرفت. حال باید پرسید که آیا گذاری به این سرعت از انقلاب بورژوائی به سوسیالیستی کاری علمی و منطقی بود؟! ایا مضحک و پشت پا زدن احمقانه به تعالیم مارکس نبود که لنین برای یک کشور استبدادی با یک اقتصاد عقب مانده، به دنبال انقلابی مدرن و ظاهرن سوسیالیستی باشد!!!. آیا بر بستر یک اقتصاد عقب مانده، جز شکلی از دیکتاتوری مخوف امکان زایش دارد؟! نکته ی جالب دیگر آنکه در این انقلاب، لنین دهقانان غیر آگاه به اهداف انقلاب را وارد عرصه کارزار نمود. مارکس اگر این همه بر روی " طبقه کارگر صنعتی " برای پیشبرد انقلاب تأکید می کرد، به خاطر نگاهی فلسفی به این طبقه بود. مارکس بر آن بود که تنها طبقه ئی قادر و داری انگیزه عمیق برای انقلاب سوسیالیستی است. که در درون این سازو کار مدرن فعالیت داشته، عملکرد درونی آن را دانسته و ستم مضاعف موجود در این سیستم را با تمام وجود درک و حس نموده باشد! آیا برای دهقان عصر فئودالی این آگاهی ها وجود داشته است!؟. رزا لوکزامبورگ بر ان بود که توده شهروندانی که درگیر انقلاب سوسیالیستی می شوند باید از اهداف این انقلاب و اصول کلی آن اگاه باشند، آیا دهقانان روسی از این نظر حرفی برای گفتن داشتند؟!مشکل نا اگاهی توده ها در هنگامه انقلاب اکتبر ، چه کارگر و چه دهقان از بزرگترین و مهمترین ضعف های بلشویسم بود، خوب است در این زمینه به قطعه ای از انگلس مراجعه کنیم، آنجا که می گوید: " زمان انقلاب هائی که بدست اقلیتی آگاه که در راس توده های نا آگاه انجام می گرفت به سر رسیده است؟، هنگامی که سخن بر سر تغییر و تحول کامل سازمان اجتماعی است، خود توده ها نیز باید در آن حضور داشته باشند، خود باید دریابند که چه چیز مورد بحث است و برای چه چیز با تن وجان خود می جنگند"/ از کتاب رزا لوکزامبورگ ص56 2- تفسیر لنینیستی مارکس " حرکتی است از نقطه ای فلسفی به سوی یک ایدئولوژی مقدس جامعه شناسی" . سرنوشت عنصر فلسفه از مارکس تا لنین مرگی تدریجی است.نگاه فلسفی به انسان در بلشویسم غایب است و به جای آن انسانها ابزاری می گردند برای ساختن سوسیالیم هوس شده توسط بلشویکها. مارکس در انقلاب اجتماعی خویش بدنبال شکلی عمیق تر و واقعی تر از آزادی در جامعه بورژوازی بود. با نگاهی فلسفی به انسان و شرایط مادی حیات وی، بدنبال شکلی از جوامع بشری بود که بستر مادی لازم برای بهره بردن از آزادی برای همه افراد بشر ( و نه اقلیتی سرمایه دار) فراهم گردد.مارکس می گفت در جامعه کمونیستی آینده فرد قادر خواهد بود اوقات روزانه خویش را صرف امور دلخواه کند، به گونه ای که استعدادهای خویش را پرورش دهد و نه چون انسان جامعه " لیبرالی" در لای تعهدات سنگین اجتماعی و کار سنگین و طاقت فرسا در ساعات زیاد در طول روز " انسانی تک ساحتی" گردد(این اصطلاح را از عنوان کتاب هربرت مارکوزه وام گرفته ام).اما لنینیسم سر از چه نقطه ای دراورد؟: کار و باز هم کار سنگین، اردوگاههای اجباری کار، انسانیت را در بین چرخهای سنگین خویش خرد و نابود می نمود. ممکن است دوستان ایراد بگیرند که تعداد زیادی از قربانیان اردوگاههای اجباری کار اسرای فاشیت بودند! و نه شهروندان روسی! باید بگویم : چه تفاوتی می کند. مارکس در سرمایه بیان می کند که حتا سرمایه دارن( که وی اینان را همچون زالوهائی می دید که خون کارگر را می مکیدند) خود قربانی سازو کار ضد انسانی حرکت به پیش رونده سرمایه هستند! و به خودی خود انسانهای شرور و استثمارگر نیستند. حتا اگر مارکس نیز اینگونه نظر مثبت خویش را نسبت به نوع انسان بیان نمی داشت ، من باز هم معتقد بودم که با انسان( حتا در اوج شرارات و رذالت) باید به گونه ای که در خور شأن انسان است برخورد شود. نکته ی جالب دیگر آنکه ما توجه خود را به این نقطه معطوف داریم که اساسن چه شرایطی سر از تشکیل اردوگاههای کار اجباری در می آورد؟ رقابت سرمایه داری و بلشویسم و نتایج این رقابت برای کشورهای دیگر جهان آن روز ، عامل تعیین کننده بوده است. می دانیم که جهان سرمایه داری آن روز به مراتب از روسیه بلشویکی صنعتی ترو پیشرفته تر بود. اینکه بلشویسم قادر باشد حریفی جدی و مقتدر برای غرب باشد و رفاه را از معیارهای لیبرالی آن برای شهروندانش فراتر می برد، در گرایش کشورهائی که آن روز در انتخاب بلشویسم و سرمایه داری به عنوان راه پیشرفت مردد بودند،عاملی تعین کننده بود. این امر سر از تلاشی مرگبار و ضد بشری برای پیشرفت سریع و کاهش فاصله صنعتی با غرب در آورد. اردوگاهها ساخته شدند و انسانهای مفلوک برای تحقق آرزوهای بلشویک ها دست به فرسودن خود زدند.میلیونها انسان قربانی گشتند تا شاید بلشویسم بتواند معارضی جدی برای غرب کاپیتالیستی گردد. 3- مارکس در ابتدا بر این عقیده بود که انقلاب سوسیالیستی در کشورهائی آغاز خواهد شد که اقتصادی پیشرفته دارند مثل انگلستان . ولی چون به قول یکی از نویسندگان، (که الان اسمش در خاطرم نیست) مرد پراکسیس ( عمل ) بود. در اواخر عمر بعید نمی دانست که روسیه آغاز گر انقلاب خواهد بود! و این یکی از اشتباهات بزرگ مارکس بود که به عقاید علمی قدیمی خویش وفادار نماند.حتا رزا لوکزامبورگ که در مقایسه با لنین تفکری علمی داشت و به تحلیل مارکس وفادار مانده بود، ستایش های عمیقی از لنین و انقلاب اکتبر 1917 نمود! گرچه بعدها اینده انقلاب را با تحلیلی عمیق و زیبا پیش بینی نمود.و انتقادات عمیقی را به سازو کارهای بلشویکها وارد ساخت. البته همانطور که درکتاب " رزا لوکزامبورگ" بیان شده، تجلیل رزا از انقلاب اکتبر ریشه در کم کاری جریان سوسیال دموکراسی اروپای غربی داشت،چرا که رزا عدم جدیت این جریان را در پی گیری اهداف سوسیالیستی و دلخوش کردن آنان را به صرفن رفرم هائی در چارچوب سرمایه داری را انحراف از آراء انقلابی می دانست و بنابراین حرکت انقلابی لنین را می ستود.ولی با این حال نمی توان عدم پایبندی اش را به تفکر علمی نادیده گرفت. در کل معتقدم که" عامل شرایط خاص هر جامعه در تحلیل مسائل اجتماعی، سیاسی نباید سر از نابودی اصول و حقوق انسانی درآورد و سازوکارهای غیر دمکراتیک را در بطن جنبش ها توجیه کند" 4- نکته ی جالب دیگری که اکنون به آن می پردازم ، نقدی است که رزا به بلشویسم در قدرت، وارد ساخت و عمیقن یکی از ضعف های جدی مارکسیم لنینیسم را نمایان می سازد. رزا می گفت که بلشویک ها بر این گمان اند که برنامه سوسیالیستی برای دگرگون کردن جامعه و خلق جامعه ای نو را با تمام اجزا و و جزئیات در اختیار دارند ( عین نقد رو در پست قبلی با عنوان " دموکراسی سوسیالیستی" گذاشتم). و بنابراین فقط شور انقلابی و اطاعت محض کارگران از رهبر و کمیته مرکزی حزب کمونیست را می طلبد!و اما نتیجه این پیش فرض در صحنه جامعه چه خواهد بود؟: زمانی که یک شخص و یا اقلیتی هر چند روشنفکر ادعای در اختیار داشتن حقیقت را داشته باشند آیا می تواندد در برابر کوچکترین مخالفت و اعتراض و آلترناتیو صبر و شکیبائی از خود نشان دهد و با مخاطب بر سر میز گفتگو بنشیند؟! مطمئنن نه! انسانهائی از این دست احساساتی پیامبر گونه دارند که رسالتی تاریخی و بزرگ بر دوش خود احساس کرده وبر آنند که باید خلق را همچون گوسفندان سر به زیر، بدنبال خود به وعده گاه بکشانند. 5- از طرف دیگر نقد اساسی تری که به این گرایش از مارکسیسم وارد است این است که بدون در نظر گرفتن شرایط جهانی روز دست به انقلاب زدند. هم مارکس و هم رزا معتقد بودند که انقلاب سوسیالیستی زمانی که مجموعه ای از کشورها را در بر نگیرد و فقط محدود به یک کشور باشد، موفقیتی در کار نخواهد بود. و بخصوص رزا سرنوشت اینگونه انقلاب ها را انحراف از اصول اساسی می دانست( به کتاب ذکر شده در بالا مراجعه نمائید). اما چرا؟ جهانی شدن ارتباطات در عصر خود مارکس خود را کم کم نمایان می ساخت و مارکس به زیبائی در مانیفست آینده این روند را پیش بینی نموده است. در دهکده جهانی تشکیل جزیره ای مستقل و روندی متفاوت در پیش گرفتن بدون توجه به واقعیات سرنوشتی جز شکست نخواهد داشت و اساسن خیالی بیهوده و احمقانه است. بالاخره نیازمندی های کالائی و لزوم صادرات و تو سعه اقتصادی آنها را به قدرتهای دیگری که از نظر ایدئولوژیکی رقیب محسوب می شوند نیازمند خواهد نمود و این ارتباط همراه با تأثیرگیری از طرفهای اقتصادی می گردد، از طرف دیگر این تک و تنها بودن باعث می شود که برای تدارک تصویری زیبا و جذاب از کشور ( که رضایت شهروندان فاکتور اصلی آن است) هر گونه اعتراض، اعتصاب و مخالفت را در نطفه خفه کنیم. و کشور را گلستانی زیبا و سرشار از رفاه نشان دهیم نگارنده در پایان مقاله معتقد است که هر گونه گذار از جامعه ای عقب مانده ( از بعد اقتصادی) به جامعه ی سوسیالیستی، نهایتن سر از استالینیسم در خواهد آورد. و فقط پس از گذراندن دوره ای از حیات جامعه در دوران حاکمیت بوژوازی و نهادینه شده ساختارهای دموکراتیک آن و آگاهی شهروندان از حقوق شهروندی خویش و پیشرفت نیروهای تولیدی و به تبع آن مناسبات اجتماعی می توان قدمهائی را برای بنا نمودن ساختمان سوسیالیسم آغاز نمود و چشم انداز روشن تری از سوسیالیسم را به تصویر کشید پست آینده وبلاگ : خرد و مذهب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:25 توسط نیما |
|
|
دموکراسی سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتری از دید رزا لوکزامبورگ قبل از خواندن مطلب باید به این نکته مهم توجه کرد که رزا این مطالب را در نقد عملکرد بلشویسم حاکم در روسیه به نگارش در آورده است. شخصن با خواندن این سطور همان حسی را داشتم که از خواندن مارکس بزرگ به آن دست می یافتم! و همانطور که در اوائل کتاب از قول فرانتس مرینگ نقل می شود: رزا برترین مغز متفکر در میان جانشینان علمی مارکس و انگلس بود"ص 30 "..... دموکراسی سوسیالیستی چیزی نیست که تنها پس از پایه گذاری اقتصاد سوسیالیستی در سرزمینی موعود آغاز شود: دموکراسی سوسیالیستی نوعی عیدی سال نو نیست که به موقع فقط به مردم محترمی که وفادارانه از مشتی دیکتاتور سوسیالیست پشتیبانی کرده اند، تقدیم شود. دموکراسی سوسیالیستی همزمان با سر آغاز نابودی حاکمیت طبقاتی و ساختن سوسیالیسم پا می گیرد و درست در لحظه ای که حزب سوسیالیت به قدرت سیاسی دست می یابد، آغاز می شود. دموکراسی سوسیالیستی عین دیکتاتوری پرولتری است. آری! دیکتاتوری! اما این دیکتاتوری "به معنای شیوه به کار بستن دموکراسی است و نه حذف آن ".این دیکتاتوری به معنای حمله های مصممانه و پر شوری است علیه حقوق و روابط اقتصادی محکم و استوار جامعه بورژوائی و بدون این دیکتاتوری دگرگونی سوسیالیستی امکان ناپذیر است. اما این دیکتاتوری نه امر اقلیت رهبری کننده ی کوچکی که به نام طبقه عمل می کنند، که امر طبقه است..." گرچه رزا بی هیچ تردیدی از دیکتاتوری طبقه کارگرعلیه دشمنان سوسیالیسم پشتیبانی می کرد، با این همه استدلال می کرد که تنها "دموکراسی کامل و منسجم" می تواند حاکمیت طبقه کارگر را تضمین کند و به توانائی های عظیم آن میدان دهد.رزا لوکزامبورگ ادعا می کرد که بلشویکها از این مفهوم دوری جسته اند: "نظریه تروتسکی و لنین بر این فرض نانوشته استوار است که دگرگونی سوسیالیستی فرمول از پیش حاضر و آماده ای است که در انبان حزب انقلابی قرار دارد و تنها نیازمند آن است که با شور و حرارت به اجرا در آید چنین چیزی بدبختانه یا شاید هم خوشبختانه مصداق ندارد. دگرگونی سوسیالیستی نه تنها از به کار بستن نسخه های حاضر و آماده بسیار فاصله دارد بلکه تحقق عملی سوسیالیسم به مثابه نظامی اقتصادی، اجتماعی و قضائی امری است که یکسره در لابه لای ابهامات آینده نهان است. آنچه در برنامه خود داریم هیچ نیست مگر چند نشانه اصلی که به مسیری کلی راه می برد که باید برا اساس آن به جستجوی اقدامات ضروری بر آمد، و تازه همین نشانه ها نیز عمدتن منفی است. بنابراین کم و بیش می دانیم از ابتدا چه چیزهائی را حذف کنیم تا بتوانیم راه اقتصاد سوسیالیستی را هموار کنیم. اما آن گاه که با ماهیت هزاران اقدام عملی و عینی، ریز و درشت سروکار پیدا می کنیم ، آنگاه که لازم است اصول سوسیالیستی در اقتصاد، قوانین و همه روابط اجتماعی به کار بسته شود، هیچ کلیدی در هیچ برنامه سوسیالیستی حزبی و یا کتاب درسی یافت نمی شود. این نکته نقص شمرده نمی شود بلکه درست همان تفاوتی است که مایه برتری سوسیالیسم علمی بر انواع تخیلی آن است.نظام سوسیالیستی اجتماعی تنها باید و صرفن می تواند محصولی تاریخی باشد که از درون بوته آزمایش تجربه های خود برآمده باشد و در طی تحقق خود و در نتیجه رشد و گسترش تاریخ زنده، زاده شود- و درست مانند طبیعت آلی که در تحلیل نهائی جزئی از ان را تشکیل می دهد- این عادت پسندیده را داشته باشد که همواره در کنار نیاز اجتماعی و واقعی اسباب برآوردن آن نیازها را نیز فراهم آورد، هم چنان که همزمان با وظیفه ای که محول می کند راه حل آن را نیز در پیش بگذارد. باری، اگر چنین باشد، آن گاه روشن است که سوسیالیسم را بنابر ماهیت آن نمی توان به ضرب و زور حکم و فرمان پیش برد یا واقعیت بخشید" در ضمن رزا لوکزامبورگ پیش بینی کرد که جمع کارگران روسی تأثیر فعالی در زندگی اقتصادی و اجتماعی نخواهند داشت( جالب آن است که همه این موارد پیش گوئی است که در نهایت سر از واقعیت در می آورد!) : " معدودی روشنفکر از پشت میزهای اداری دستور برقراری سوسیالیم را صادر خواهند کرد. با سرکوب زندگی سیاسی در سراسر روسیه به طور کلی زندگی در کشور شوراها نیز ناگزیربیش از پیش فلج می شود. ( حال به این قسمت خوب دقت کنید!) "بدون انتخابات عمومی، بدون آزادی نامحدود مطبوعات و اجتماعات، بدون برخورد آزاد افکار ، زندگی در همه نهادهای عمومی می میرد و فقط شباهتی به زندگی پیدا می کند که بوروکراسی تنها عنصر فعال آن باقی می ماند". زندگی عمومی رفته رفته از حرکت باز می ایستد و معدودی از رهبران حزبی که توان خستگی ناپذیر و نا محدودی دارند جامعه را هدایت می کنند و بر آن فرمان می رانند. در واقع تازه از میان آنان نیز، تنها یک دو جین از سران برجسته جامعه را رهبری می کنند و گهگاهی هم دستچینی از نخبگان طبقه کارگر دعوت می شوند تا در نشست ها شرکت جویند و سخنرانی های رهبران را تشویق کننند و به اتفاق آراء تصمیمات پیشنهادی را تأیید کنند. ماهیت اصل چنین چیزی باند بازی است، دیکتاتوری است، هر چند مطمئنن چنین چیزی دیکتاتوری پرولتاریا شمرده نمی شود، بلکه دیکتاتوری مشتی سیاستمدار است صفحات:96و97و98 از کتاب "رزا لوکزامبورگ" اثر تونی کلیف/ ترجمه نسترن موسوی-انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ دوم 80
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:9 توسط نیما |
|
|
جملات کوتاه (۲) پرستش و عشق به اسطوره ها مر بوط به مرحله ئی از حیات جوامع است که فرد هنوز به نیروی عظیم تاریخی خویش، برای انجام کارهای بزرگ پی نبرده است. برای شناخت واقعیت زندگی، کافی نیست تنها همنشین خوبان بود، همنشینی با فاحشه ها و جانیان و بزهکاران، انسان را به هدف خویش نزدیکتر میسازد سیاست، امروز از انسان هیولائی می سازد که بالکل با عشق بیگانه است. شب ، سکوت، تنهائی= بازیافتن معانی هر انسان امکانی است برای خلق زیبائی، برای خلق افقی نو، برای رفع نواقص این جهان، که نوع انسان را می آزارد ستون های بنای سیاه ، چرکین وخونین دیکتاتوری، "فقر و به تبع آن جهل " است. هر حرکت عمیق اجتماعی که پشتوانه ی فلسفه اومانیستی نداشته باشد، براحتی قادر است انسان و انسانیت را به حقارت بکشاند. ایدئولوژی ها ابتدا با هدف تأمین سعادت بشر تولید می شوند، ولی به محض استقرار، حفظ ایدئولوژی بر سعادت انسان تقدم می یابد. برای انسانی کردن سکس، باید زن و مرد دارای جایگاه اجتماعی و حقوقی برابر باشند. تعیین وظیفه برای انسان، نوعی استبداد نامرئی است که محصول کار متفکرین و روشنفکران است. بزرگترین لکه سیاه تاریخ بشریت، ستم در همه اشکال آن بر علیه زنان است راه آزادی از مسیر نابودی خرافات و ارج نهادن به حاکمیت خرد میگذرد. تحمل دروغ ، وقتی امکان سخن حقیقی بر زبان راندن نیست، چه طاقت فرسا و دردآور است. گریه انسان بی خدا، اوج تراژدی این جهان است پیش شرط اعتقاد به آزادی در عمل، عشق به انسان است زن به انسانیت نزدیکتر است، شاخص ترین ویژگی انسان، "عاطفه" است که در زنان به مراتب از مردان قویتر است. کاش انسان امروز گهگاه به ندای دل خویش توجه میکرد و برای شنیدنش وقت می گذاشت، تنها در این صورت است که هنگام مرگ، بار حسرت کمتری را بر دوش خویش احساس می کنیم. مذهب هرگز آزادی فلسفی انسان را بر نمی تابد. فکر انسان منبعی متضاد است: قادر است زمینه را برای گرامی داشتن انسان و انسانیت فراهم کند و یا سازنده مسلخ های خونین برای انسان باشد! آنچه که مانع سازگاری انسان با جو حاکم در محیط اجتماعی پیرامونش می شود، رویاهایش هستند. تشکیل هر حزب و نهاد غیر دولتی، اجماع حاکمان را برای سوء استفاده از قدرت مشکل تر می کند آه اگر انسان آزادی کاملش را باز می یافت، ذره ای پلشتی و سیاهی در دنیا باقی نمی ماند، انسان با آزادی اندک خویش این همه شگفتی را خلق نموده است هر قطره ی اشک حکایت از دردی می کند، که دیگر پنهان کردنش ممکن نیست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:30 توسط نیما |
|
|
...... سعادتی برای بشر وجود ندارد! انسان باید بیاموزد با یأس فلسفی مطلق خو بگیرد و همزمان به زندگی عشق بورزد. خود فریبی انسان و خلق شادی ها، داروی نجات بخش وی و مهمترین عاملی است که از راهی شدن انسان به تیمارستان ها و آسایشگاههای روانی جلوگیری نموده است. موریس مترلینگ می گوید: " سعادت واقعی را هیچ کدام از افراد بشر تجربه نکرده است، بیشتر مواقع ما نبود بدبختی را سعادت تعریف می کنیم". در این لحظه به این جمله اعتقاد مطلق دارم. انسانها همواره به صورت تاریخی عادت نموده اند سعادت را در داشتن آن چیزهائی تعریف کنند که در آن حال از آن محروم اند. اما و هزاران اما..... اولن اگر در تراز معمولی و برای شهروند های متوسط جامعه به قضیه نگاه کنیم، بدست آوردن قسمتی از آنچه که قبلن هدف شخص بوده و شخص داشتن آنها را قسمتی از سعادت خود تعریف می نمود، خود نیازهای جدیدی را برای انسان شکل می دهد و بنابراین شخص عملن هرگز احساس سعادت نمی کند و همواره خود را به آینده ای نامعلوم دلخوش می کند! و اما اگر وضعیت انسانهای متفاوت ( متفکرین، فیلسوفان ، روشنفکران، هنرمندان عمیق و ....و البته نه هر متفکر، فیلسوف، و روشنفکری!) را در نظر بگیریم قضیه، شکل خاص دیگری به خود می گیرد: اینان واقع بین ترند و از ابتدا می دانند سعادتی در کار نیست، چرا که سعادت آنگونه که اینان برای خویش تعریف می نمایند ، در این جهان با سیل عظیم توده ها که سر در آخور روزمرگی دارند، ممکن نیست!! آنچه که آرمانشهر سعادت اینان را همواره لرزان و تهدید می کند، "محدودیت" است. قسمت عظیمی از این محدودیت ریشه در ، "فهم متوسط "حاکم بر جوامع بشری دارد. این فهم متوسط نیروهای رام نشدنی اندیشه را به قالب های تقدس یافته در جوامع می راند و بنابراین حرکت این نیروها، برای شکل دهی به جوامع به منظور ایجاد آرمانشهر این متفکرین را متوقف می سازد. این نیروها در این قالبهای کوچک دچار رکود نخواهند شد چرا که خود محدودیتها سبب زایش و تکامل مداوم اندیشه شده و بنابراین این نیروها را به سوی شکستن این قالب ها می راند.فرسایش ذهنی شروع شده و بنابراین رنگ و بوی یأس بر چهره خود را نمایان می سازد. یأس حضوری عینی و ملموس می یابد و اکنون شخص ناگزیر است با آن زندگی کند، خو بگیرد.و همزمان به زندگی ( که تنها فرصت انسان برای زیستن و لذت بردن است) عشق بورزد! این است واقعیت زندگی انسانهای متفاوت. باید با شجاعتی خاص به واقعیت نگریست، وجودش را قبول نمود، همزمان با آن جنگید، و خود را به نقطه آخر رساند که واقعیت مطلق است. "مرگ"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:5 توسط نیما |
|
|
انقلاب 57 و نقش حاشیه نشینان شهری در پیروزی این انقلاب: برای بررسی عمیق پدیده ای همه جانبه چون انقلاب ، ناچاریم که از زوایای مختلف و متفاوت به این پدیده بنگریم. در بازار کتاب کشور کتابهای زیادی در زمینه تاریخ دوران معاصر وجود دارد که در هر کدام با توجه به پایگاه فکری نویسنده، ابعاد خاصی از آن روشن گشته است. در این زمینه می توان از کتابهای زیر نام برد : ( این کتابها را شخصن مطالعه نموده ام) * تأملی در مدرنیته ایرانی، علی میر سپاسی/ترجمه جلال توکلیان- انتشارات طرح نو: در این کتاب ابتدا وجه تئوریک مدرنیته در ابعاد جهانی آن مورد بحث قرار گرفته و مدرنیته را از دید متفکران غرب مانند هگل و ... به بحث می گذارد ( قبلن در وبلاگ ، پستی با عنوان " نگاه هگل به مدرنیته" از همین کتاب نقل شد) و سپس به توصیف جریانان و نیروهای انقلابی پرداخته و در پایان علل ناکامی چپ در ایران به صورت خلاصه مورد بحث قرار می گیرد. * ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان،/ترجمه کاظم فیروزمند، حسن شمس آوری و محسن مدیر شانه چی-نشر مرکز: نویسنده دارای پایگاه فکری چپ بوده و همانطور که خود در پیشگفتار مطرح می کند" (تدوین)این اثر.. به منظور تحقیق در پایگاههای اجتماعی حزب توده... شروع شد". کتاب قدم به قدم شکل گیری و رشد و زوال حزب توده را بررسی و در کشاکش این موضوعات خلاصه ای از آرایش و کیفیت نیروهای سیاسی دیگر نیز بدست می دهد.( در وبلاگ از مطالب این کتاب نیز یک پست در مورد نقش حزب توده در آگاهی طبقه کارگرو شکل دهی اعتصابات کم نظیر در دهه 20 نقل شد) * دو انقلاب ایران، مسعود کمالی، نشر دیگر: این کتاب آخرین کتابی است که در مورد تاریخ معاصر مطالعه نموده ام. مسعود کمالی استاد جامعه شناسی دانشگاههای سوئد، کتاب را با بحث تئوریک در مورد مدرنیته اغاز کرده و جالب آنجاست که معتقد است در ایران جامعه مدنی البته در شکل سنتی آن ( وی علما و بازاری ها را از گروههای مستقل جامعه مدنی تأثیر گذار بر ساختار قدرت در ایران می داند) حداقل از نیمه دوم حکومت صفویان وجود داشته است. و در ادامه به صورت خلاصه و با ظرافتی و خاص و طرح ابعاد تازه ای از انقلاب سال 57 بحث را ادامه می دهد. آنچه که مرا واداشت که پستی جدید در مورد تاریخ معاصر داشته باشم، نقش گروههای حاشیه نشین در انقلاب 57 است که در این کتاب به شکلی دقیق و عمیق برای اولین بار ( البته تا جائی که نگارنده اطلاع دارد) مطرح گشته است و اما متن اصلی: اگر چه بسیاری از گروههای جامعه شهری ایران در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی سهیم بودند، ولی یک گروه خاص بیش از همه در کسب قدرت سیاسی توسط مذهبی های رادیکال موثر بود . این گروه که "حاشیه نشینان شهری" و یا " مردم خارج از محدوده" شهرهای بزرگ و بخصوص تهران بودند، در هیچ یک از بخش های صنعتی و خدماتی بکار گرفته نشده بودند، آنها که ریشه روستائی داشتند، به توده ای حل نشده در جامعه شهری تبدیل شده بودند که جائی در برنامه های " تمدن بزرگ" شاهنشاهی نداشتند. زمانی که بیشتر نیروهای چپ در جستجوی "پروالتاریای صنعتی" بودند، نیروهای رادیکال مذهبی حاشیه نشینان را که در حاشیه شهرها درگیر مبارزات روزمره با نیروهای شهردادی بودند، پیدا کرده و به تبلیغات در میان آنها پرداختند. این حاشیه نشینان بتدریج به "ارتش اجتماعی" انقلابی تبدیل شدند که رهبری آن را گروههای مذهبی رادیکال به عهده داشتند. شرکت در انقلاب برای گروههای حاشیه نشین به معنای دستیابی به جایگاهی در جامعه شهری ایران ( بود)..پس از انقلاب نیز آن ها بدنه اصلی نیروهای مذهبی نظامی مانند "سپاه پاسداران انقلاب اسلامی"، "نیروهای بسیج" و کمیته ها را تشکیل دارد که حافظان نظام اسلامی به شمار می روند. صفحات 3- 72 گروههای رادیکال مذهبی تبلیغات خود را از سال 54 به بعد در میان حاشیه نشینان آغاز نموده بودند. صفحه 142 (و اما ریشه های پیدای این گروه حاشیه نشین ): .....در نتیجه ی اجرای برنامه چهارم اقتصادی کشور که از سال 47 شروع، و تا 51 ادامه داشت ، بخش صنعت رونق چشمگیری پیدا کرد و به همان نسبت از رونق بخش کشاورزی کاسته شد. در نتیجه رکود بخش کشاورزی، مهاجرت روستائیان به شهرها افزایش یافت.هر چند این مهاجرت از زمان اصلاحات ارضی سال 42 شروع شده بود ولی با برنامه چهارم شدت گرفت. صفحه 120 (جالب است بدانیم که جمعیت این مهاجرین رقم نسبتن بالائی را از کل جمعیت کشور تشکیل می داد): ....در سال 1355 از جمعیت حدودن 33 میلیونی ایران، حدود 5 میلیون ، معادل 15 درصد را مهاجرین تشکیل می داد . صفحه 121. مردمی که در تظاهرات خیابانی علیه شاه شرکت می کردند را می توان به دو دسته تقسیم نمود: اول، طبقه متوسط مدرن شهری و روشنفکران که هدف اولیه آنها سقوط شاه و رفرم های دموکراتیک سیاسی بود..( این گروه دلبسته و پیرو اپوزیسیون جبهه ملی و نهضت آزادی بودند) دوم، اقشار سنتی و حاشیه نشینان شهری ( تحت رهبری رادیکال های مذهبی) صفحه: 139 می توان گفت در ده روز آخر پیروزی انقلاب و با ورود گسترده حاشیه نشینان به صحنه مبارزات سیاسی... معادله قوا به نفع مذهبی های رادیکال( درمقابل نهضت آزادی و ملیون) به هم خورد. صفحه 140 .. یکی از مهمترین عواملی که حاشیه نشینان را به هواداری پروپاقرص مذهبی های رادیکال تبدیل کرد( این بود که) سایر نیروهای سیاسی، حاشیه نشینان را به عنوان یک گروه مهم اجتماعی جامعه شهری ایران، از نظر انداخته بودند.صفحه 142 از دیگر نکات مهمی که در این کتاب کم حجم به دقت مورد واشکافی قرار گرفته و حتمن پیشنهاد می کنم که دوستان علاقه مند به تاریخ معاصر آنرا مطالعه نمایند، "اتحاد بازار و علما" در دو انقلاب مدرن ایران است . در پایان مطالعه چند منبع جالب دیگر در مورد تاریخ معاصر، که در برگیرنده نکات جالب و نوئی هستند، را به دوستان نازنین پیشنهاد می کنم: روشنفکران ایران در عصر مشروطیت، لطف الله آجدانی/نشر اختران مشروطه ایرانی، ماشا الله آجودانی /نشر اختران تجدد و تجدد ستیزی در ایران، عباس میلانی/نشر آتیه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:35 توسط نیما |
|
|
نمی خواهم مرد سیاست باشم! سیاست پر از کثافت است.( جمله ای که هر روز همه ما آن را می شنویم) و من سالها بر علیه این عقیده جنگیدم؟! و فکر می کردم که می توان سیاست مدار بود و در عین حال انسان!! چرا که آن زمان هنوز ندیده بودم که از این عرصه کثیف، متعفن و سیاه چه رنجهائی بر "انسان" هموار می گردد! آن زمان هنوز نمی دانستم که حتا در کشورهای ظاهرن دموکراتیک که در دوران حاکمیت "سرمایه" شکل گرفته اند، "منافع" سیاست مداران، دقیقن منافع شهروندان نیست! یاد نگرفته بودم و درد نکشیده بودم که چگونه می شود و باید ( این "باید" را به خاطر سازو کارهای قدرت سیاسی درجهان مدرن می گویم) برای حفظ قدرت، ارابه سنگین و سیاه قدرت را از روی اجساد دگر اندیشان گذراند. ولی امروز می دانم! خیلی چیزها را می دانم و نشانه این آگاهی، همین که از درون احساس خفگی می کنم.امروز به یاد می آورم سخن آن غول زیبای رنج را که می گفت:"... اهل سیاست به قداست زندگی نمی اندیشند، بلکه زندگان را تنها، به مثابه وسایلی ارزیابی می کنند که عند الاقتضا باید بی درنگ قربانی پیروزی او شوند.... (شاملوی نازنین)." در این عرصه ، اصطلاحات خونبار یکی پس از دیگری متولد شدند: "منافع ملی"، اصطلاحی کثیف و چرکین که همزاد سرمایه داری است، و نهایتن سر از تحقیر و نابودی انسانیت در می آورد! دیروز منافع ملی امریکا بود که سر از هیروشیما و ناکازاکی در می آورد. و امروز منافع ملی است که در سرزمین دیکتاتوران، سر از اعدام و شکنجه و تحقیر و" تجاوز" در می آورد!!! زمانی که حاکمان به "پرده" منافع ملی پناه می برند ، باید فهمید و درک کرد و دانست که انسان و انسانیت، در آن لحظه پشیزی نمی ارزد! چرا ما نباید از منافع "نوع انسان" سخن بر زبان برانیم؟! عرصه ی تاریخ بشری لحظه ای فارغ از تولد و سپس تقدس یافتن " بت ها" نیست و امروز ، یکی از بتهای مقدس "منافع ملی" است، که فقط و فقط عبودیت و بندگی و تسلیم و فرمانبری می طلبد، و کوچکترین سوال را با چوبه های دار و اتاق های مدرن خرد نمودن انسان پاسخ می گوید. من امروز بر آنم که به انسان عشق بورزم، آیا در عرصه سیاست روز، این امر امکان پذیر است؟! مطمئنن نه! زمانی که در تمامی مناطق جهان سیاستمداران با کم و بیش تفاوتی، یک راه را برگزیده اند:" رعایت انسان، تا زمانی که با منافع ، تضادی نداشته باشد"، احمقانه است که من در این گوشه از دنیا امیدوار باشم که بتوانم بر علیه این موج سهمگین سیاه ، نوائی دیگر سر دهم و راهی دیگر آغاز کنم! نه! احمقانه است. سیاستمداران قرنها است که با عشق بیگانه اند!بیشتر با جام زهر و گیوتین و آتش و طناب دار و اتاق های مدرن شکنجه خو گرفته اند!!عشق تلاشی است پاک و زیبا، برای فرار از خودپرستی و دوست داشتن همنوع، و سیاست امروز، تلاشی است کریه برای خودپرستی عمیق تر! می خواندیم که سیاست علم استفاده حداکثری و بهینه از منابع موجود است، ولی امروز با تمام گوشت و پوست و استخوان درک می کنیم و حس می کنیم که: نه!( این تعریف، تعریفی مزخرف است که صرفن بدرد کتب درسی می خورد!) ما تاکنون در جهل بوده ایم و تعریف درست سیاست این است: "علم حفظ قدرت با تمام ابزارهای ممکن از مذهب گرفته تا ایدوئولوژی های خود ساخته و توهمات تولید شده توسط مستخدمین قدرت". آری در این عرصه انسان نیز ابزاری است در حد و شکل ابزارهای دیگر، نه کم و نه زیاد! و ما به عنوان سیاستمدار می توانیم و گاه "باید"( چرا که اقتضای سیاست روز است) او را قربانی خواسته های خویش نمائیم! انسان در طول تاریخ بشری قربانی فراورده های ذهنی خویش است،همه مفاهیم و اصطلاحات تولید شده توسط وی، انسانها رادر مقابل یکدیگر و در صف بندی های متضاد قرار داده و اینگونه مفهوم " نوع انسان" از عرصه حیات فکری غایب گشته است. تمام جنگ های خونین تاریخ بشری چیستند جز: " نبرد توهمات و ایدئولوژی های خود ساخته نوع انسان"؟ آری شاید زمان آن رسیده است که به " انسان" بیاندیشیم و نیروی عظیم و بی مرز فکری خویش را صرف پاسداشت شأن " انسان" نمائیم. مطلب آینده : چرا از " مارکسیسم- لنینیسم" بیزارم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:31 توسط نیما |
|
|
جملات کوتاه مجسمه های امیدی که هر روز برای قابل تحمل نمودن زندگی خلق می کنیم، چه زود قبل از اتمام ساختشان بی اعتبار می شوند! هر حرکت فکری تازه انسان، در نوع خویش ستایش برانگیز بوده، اما گاه پیروی از راه آنها انسان را به بیراهه می کشاند. فقط آگاهی از وجود لذت است که احساس سعادت را به وجود می آورد، پس شاید بهتر ان باشد که هدف خود را کسب این آگاهی بدانیم این رویاست که به زندگی طبقات فقیر معنا می بخشد در پس هر عمل مذهبی فرد، سودای شخصی نهفته است آه، انسان مفلوک، فرصت اندک عمرت در تسلسل اضطراب و امید از دست میرود! انسان نمی تواند بدون آرمان و هدف، حتا لحظه ای زنده بماند . در مواقعی که ذهن از داشتن آرمانهای بزرگ خود را محروم می بیند، فورن دست بکار شده و از امور حقیر و روزمره، ارمانهای به ظاهر بزرگ ( اما در واقع حقیر و مزخرف) می سازد. تو چه میدانی که برای نشانده شدن لبخندی کوچک بر لبانی که همیشه درد را زمرمه کرده است، چه مقدار شادی، در وجود انسان باید ذخیره شود؟! احساس میکنم غم و تنهائی، حافظ انسانیت اند. زیبائی زن در من، عشق به نوع انسان را تشدید می کند. پیش فرض هر مکتب فکری اومانیستی، باید دوست داشتن انسان، در هر جایگاهی ( حتا شرارت ) باشد دو چیز انسان شوریده و بی قرار را تسلی می بخشد: موسیقی، مطالعه هر نظریه ی اجتماعی که بدون توجه به روانشناسی مدرن انسان تدوین شود، به شکلی از دیکتاتوری و مانعی برای پیشرفت انسانیت تبدیل خواهد شد. تعدادی از روشنفکران، فقط زمانی آزادی دیگران را تحمل می کنند که چون آنان بیاندیشی!!!! ها ها ها دیکتاتوری روشنفکران!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:55 توسط نیما |
|
|
جادو و .... .....محدوده ی طبیعتی که انسانهای آغازین بر آن مسلط اند در مقایسه با اسرار ناشناخته و غیر قابل کنترلی که از همه جانب به آنان فشار می آورد، بسیار کوچک است همراه با شناخت عملی ناشی از فعالت های مولدشان که واقعی، عقلانی، و تا حد مقدور موثر ات، نوع دیگری از فعالیت ها و تصورات پدید می آید که کاذب و غیر عقلانی ات و در انجام منظور ناتوان است. این توده ی مناسک و پنداشت های عجیب و غریب برخواسته از حوزه ی گسترده ی پدیده های اسرار آمیز و نامکشوف را " جادو" نام کرده اند. جادو درجائی رونق می گیرد که مهار موثر بر طبیعت حاصل از فناوری در دست انسان نیست.... مردمان آغازین برای جبران کمبودهای اقتصاد اجتماعی شان چاره ای جز استفاه از روشهای جادوئی ندارند. جادو برای ارضای نیازها و امیالی مطرح می شود که زندگی اجتماعی به وجود آورده است اما هنوز وسایل تامین آن ها را ندارد.شگردهای جادو فرض می کند که نیروهای برتر و فراطبیعی وجود دارد که می توانند بر سیر رویدادها تاثیر گذارند و بنابراین باید خنثی شوند یا مغلوب گردند. صفحات 6-25 .....در دوران بربریت ( بربریت نسبت به دوران حیات انسانهای نخستین، نشان دهنده ی مرحله ی متکامل تر از زندگی بشر است) جادو تدریجن به شکل عالی تر مذهب عبور می کند بدون تغییر دادن ماهیت خود. دین ریشه ی تاریخی دو سویه ئی دارد و مانند جادو، بیان فرهنگی فقدان کنترل انسان بر طبیعت باقی می ماند. بر خلاف جادو، دین بازتاب رشد فقدان کنترل انسان بر نیروهای زندگی اجتماعی خود می باشد که برایند ناسازنمای تولید خوراک است، زیرا تولید خوراک نتایج نابهنجار داشت: از یکسو برای نخستین بار مردمان دامدار و کشاورز را به ذخیره ی غذائی مکفی و گسترده ای اطمینان می داد، در حالی که در تحول بعدی اش ، تقسیم اجتماعی کار و رشد پیشه وری و تجارت را باعث شد که به انباشت ثروت اضافی در مساعد ترین جامعه ها منتهی گشت . این امر پایه ی اقتصادی پیدایش گروههای حاکم غیر مولد را فراهم ساخت. با پیشروی و گذار به تمدن، قبایل سابقن متحد آغاز کردند به متفرق شدن به صورت روسا، فرمانروایان، کارکنان و اشرافی که بر فرایندهای تولید حاکم شدند و از تولید کنندگان واقعی مطالبه باج و خراج کردند. این تقسیمات در جامعه بازتاب خود را در نوع تازه ای از آگاهی اجتماعی داشت که هر چیز و هر کس را سرشت دوگانه ای بخشید و هستی را به دو بخش کرد. برای مثال تصور میشد که جان یا روحی در جسمی سکونت دارد اگر چه متمایز از آن است و قادر است آن را در طی خواب، عطسه زدن، مرگ و حوادث دیگر ترک کند. نیروهای تشخص یافته ی طبیعت( که قبلن باد، رعد بدق، درختان، سنگ ها و ..... بودند) و نیاکان در گذشته، در اشباح، ارواح، اجنه، فرشتگان، موجودات افسانه ای، پری ها، کوتوله ها، عجوزه ها، دیوها، شیاطین، و خدایان مستحیل شدند. دین پندارهای خام جادوئی زائیده ی ناتوانی آغازین را گرفته و آن ها را در مفاهیم متضاد خدا و انسان، نفس و بدن، روح و ماده پالایش کرد.....خدا، نفس و روح به جوهر های همه توان، فنا ناپذیر و کاملن متفاوت از جسم فناپذیر ، ماده ی پست و بی مقدار و بشریت گنهکار، ارتقا یافتند....... تداوم جادو را در تشریفاتی نظیر ارسال گل در مراسم تدفین و گذاشتن حلقه های گل در گورها می توان دید. این رسم از این باور آغازین مبنی بر اینکه هستی دیگری پس از مرگ بر می آید، روح کوچ کرده به آن دنیا به همان چیزهائی نیاز دارد که در زندگی زمینی بدان نیاز داشت، بر می آید. انسانهای دوران توحش و بربریت، غذا، ابزار ها و سلاح ها و نیز بردگان خانگی، همسران و سربازان را با بقایای مردگان نامدار دفن می کردند.این مراسم تدفین امروز به گذاشتن نمادین حلقه های گل بر گور تقلیل یافته است ......اندیشه ی مردمان آغازین زیر سلطه ی نگرش های جادوئی و فرا طبیعی به جهان است. این ها شیوه های بازنمائی واقعیت خاص توحش و بربریت است. مردمانی که در شرایط پیشا تمدن می زیستند، وسایل عادی و نیازهای فرهنگی صعود به سطح تعمیم های فلسفی را نداشتند. آنان روابط خود را با بقیه ی جهان و با یکدیگر به شکل ها جادوئی و فراطبیعی نشان می دادند.صفحات 29،30،31 از کتاب "بنیاد های ماتریالیسم"، جورج نواک/ترجمه پرویز بابائی- انتشاات آزاد مهر: چاپ اول 1385 در بعضی سطر ها کلمات نا مأنوس متن، با کلمات متداول تری جایگزین شده است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:17 توسط نیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بر آنم تا به "انسان" عشق بورزم. و آزادی اش را گرامی بدارم. همین!
|
| پیوندها |
|
بانک اطلاعات نشریات کشور موتور جستجوی یاهو موتور جستجوی گوگل بلاگفا |
|
RSS
|